پیرمرد از دختر پرسید:
غمگینی؟
-نه
چرا گریه میکنی؟
-دوستام منو دوست ندارن
چرا؟
-چون قشنگ نیستم
قبلا اینو به تو گفتن؟
-نه
ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم
-راست میگی؟
از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید:شاد شاد
چن دقیقه بعد پیرمرد اشک هایش را پاک کرد:کیفش را باز کرد:عصای سفیدش را بیرون آوردو رفت....
برچسب: پیرمرد و دختر,پیرمرد و دختر جوان,داستان پیرمرد و دختر,عشق پیرمرد و دختر جوان,داستان پیرمرد و دختر جوان,پیرمرد دختر باز,پیرمرد دختر,
نویسنده: ساناز کوهی