خرید بک لینک
فاصله دختر تا پیرمرد یک نفر بود:روی نیمکتی چوبی:رو به روی یک آب نمای سنگی...

پیرمرد از دختر پرسید:

غمگینی؟

-نه

چرا گریه میکنی؟

-دوستام منو دوست ندارن

چرا؟

-چون قشنگ نیستم

قبلا اینو به تو گفتن؟

-نه

ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم

-راست میگی؟

از ته قلبم آره

دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید:شاد شاد

چن دقیقه بعد پیرمرد اشک هایش را پاک کرد:کیفش را باز کرد:عصای سفیدش را بیرون آوردو رفت....

برچسب: پیرمرد و دختر,پیرمرد و دختر جوان,داستان پیرمرد و دختر,عشق پیرمرد و دختر جوان,داستان پیرمرد و دختر جوان,پیرمرد دختر باز,پیرمرد دختر, نویسنده: ساناز کوهی تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 4:13

صفحه بندی